فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

895

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

گودالى كه به صورت جوى اطراف چادر حفر كنند تا از سيل جلوگيرى كند . النُّؤْي - ج آنَاء و أَنْآء و نُئِيً [ نأي ] : مرادف ( النَّأي ) است . النِّئْي - ج - آنَاء و أَنْآء و نُئِيّ و نِئِيّ [ نأي ] : مرادف ( النَّأي ) است . نَبَّ - - نَبَّا و نَبِيياً و نُبَاباً [ نبّ ] التيسُ خاصَّةً : بز كوهى سراسيمه شد و صدا در آورد . نَبَا - - نَبْواً و نَبْوَةً [ نبو ] السيفُ عن الضريبة : شمشير كند شد و هدف را نبريد ، - السَّهم عن الهَدَف : تير به هدف نخورد ، - عن الشّيءِ : چيز را نپذيرفت ، - جَنْبُه عن الفراش : در رختخواب آرامش نداشت ، - الطبعُ عن الشّيءِ : طبع آن چيز را نپذيرفت ، - المكانُ بفلانٍ : مكان با او سازگار نبود ، - عليه الأمرُ او الصاحبُ : امر با او سازگار نشد و دوست از او فرمانبردارى نكرد ، - بى فلانٌ : فلانى بر من ستم كرد ، - تْ صورةٌ فلان : چهرهء او از چيزى زشت شد ، - نَبْوَةً و نُبُوّاً و نُبِيّاً بصرُه : چشم او از چيزى فاصله گرفت ، - الشيءُ : دور شد و تاخير كرد و در جاى خود نماند . النَّبَاءَة - [ نبو ] : خواستن بزرگى و رياست و رهبرى . النَّبَات - مص ، - ج نباتَات و أَنْبِتَة : گياه و هر روئيدنى از زمين اعم از درخت و گل و گياه و سبزيجات ؛ - « عِلمُ النبات » دانش كشاورزى . النَّبَاتَة - واحد ( النَّبات ) است . النَّبَاتِيّ - منسوب به ( النَّبَات ) است ، آنكه به امور كشاورزى آگاه باشد . النَّبَّاج - بلند آوا و بد زبان ، دروغگو ، « كلبٌ نَبَّاج » : سگ عوعو كن ، مرادف ( نَبَّاح ) است . النُّبَاجِيّ - « كَلْبٌ نُباجِيٌ » : سگ كه بسيار عوعو كند . النَّبَّاح - آنكه بسيار از خود صدا در دهد ، صدفى سفيد رنگ كه به شكل گردن بند براى جلوگيرى از چشم زخم بياويزند . النَّبَّاحَة - واحد ( النَّبَّاح ) است . النَّبَّاحِيّ - « كَلْبٌ نَبَّاحِيُّ » : سگ كه بسيار عوعو كند . النَّبَّاخ - خمير بر آمده و جا افتاده . النَّبَّاذ - مىفروش . النَّبَّاز - فرياد كننده ، فصيح . النَّبَارِيس - [ نبرس ] : چاههاى نزديك به هم . النَّبَّاش - اسم مبالغه است بر وزن ( فَعّال ) است ، آنكه نبش قبر كند . النِّبَاشَة - شغل نباش است . النُّبَاطِىّ - مرادف ( النَّبَطِيّ ) است و به معناى تيره اى از مردم است كه در گذشته دور در سرزمين ميان عراق و اردن زندگى مىكرده‌اند . النَّبَاطِيّ - مرادف ( النَّبَطِيّ ) است . النِّبَاطِيّ - مرادف ( النّبَطِي ) است . النَّبَّاعَة - ملاج سر كودك كه هنوز سخت نشده است . النُّبَاغ - الطحين : آرد ، پوستهء سر كه از آن شوره ريخته شود . النُّبَّاغ - مرادف ( النُّبَاغ ) است . النُّبَاغة - مرادف ( النُّبَاغ ) است . النُّبَّاغَة - مرادف ( النُّبَاغ ) است . النَّبَّال - سازندهء تير ، دارندهء تير و پرتاب كنندهء آن . النُّبَالَة - ساز و برگ كه براى پايان دادن كارى تهيه شود . النَّبَالَة - مص ، هوش و نجابت ، بزرگوارى . النِّبَالَة - حرفه سازندهء تير . النَّبَاه - جاى بلند و مشرف . النَّبَاهَة - زيركى ، نشاط ، شرف و بزرگوارى . النَّامُوس - ج نَوَامِيس : شريعت ، وحي ، رازدار ، خانهء راهب ، كمينگاه شكارچى براى شكار ، بيشهء شير ، حجلهء شير ، دام ، جبرئيل ، مكر و فريب ، دروغگو ، سخن چين . ماهر ، حشره اى بسان ذره و تيره رنگ ، - ج البعوض ؛ - « النّامُوس الأكبر » : جبرائيل ، و در اصطلاح متداول به معناى آنچه كه شخص از نام و شرف و عنوان خود دفاع كند . النَّامُوسَة - بيشهء شير . النَّامُوسِيَّة - پشه بند . النَّامِي - [ نمي ] : فا ، نجات يافته . النَّامِيَة - ج نَوَام [ نمي ] : مؤنث ( النّامى ) است ، قوهء ناميه ، آفريدگان خدا ، - من الإِبل : شتران فربه ؛ - « نَامِيَةُ الكَرْمِ » : داربست كه بر آن خوشه‌هاى انگور آويزان باشد . ناه - - نَيْهاً [ نيه ] الشيءُ : آن چيز بلند شد ، آن چيز شگفتآور شد . ناهَبَ - مُنَاهَبَةً [ نهب ] ه : با او مسابقه دو داد ، - القومُ فلاناً : او را به سخن گرفتند ، - الغَنِيمةَ غنيمت گرفت . النَّاهَة - [ نيه ] : يقال « نَفْسٌ ناهَةٌ » نفسى كه در پايان و كنار از چيزى است . النَّاهِجَة - « طريقٌ ناهِجةٌ » : راه آشكار و هويدا . ناهَدَ - مُنَاهَدَةً [ نهد ] ه : در جنگ با او روبرو شد . النَّاهِد - ج نُهَدَاء و نُهَّاد : فا ، - ( ح ) : شير درنده ؛ - « غلامٌ ناهِدٌ » : پسر بالغ . النَّاهِدَة - ج نَوَاهِد : دخترى كه پستانش بر آمده شده باشد . النَّاهِر - فا ، انگور سفيد . ناهَزَ - مُنَاهَزَةَ [ نهز ] ه : به او نزديك شد ؛ - « ناهزَ الخمسين » : سن او به پنجاه سال نزديك شد ؛ - « ناهز الفطامَ » : كودك نزديك به از شير گرفتن شد ، - الصيّدَ : به سوى شكار رفت ، - الفرصةَ : فرصت را غنيمت شمرد ، - تْهُمُ الفُرَص : فرصت مناسب براى آنها بدست آمد . النَّاهِز - كودكى كه وقت از شير گرفتنش نزديك باشد ؛ - « ناهِزُ القومِ » : بزرگ قوم و سرپرست امور آنها . النَّاهِزَة - مؤنث ( النّاهِز ) است . ناهَضَ - مُنَاهَضَةً [ نهض ] قِرْنَه : در برابر رقيب خود ايستادگى و مقاومت كرد . النَّاهِض - فا ، جوجهء پرنده كه بالهايش در آمده و ميتواند پرواز كند ، گوشت بالاى بازوى اسب ؛ - « مَكانُ ناهِضٌ » : جاى بلند